آنکه دانشي را پنهان کند، گويي نادان است . [امام علي عليه السلام]
کل بازديدها:----1144---
بازديد امروز: ----3-----
بازديد ديروز: ----3-----
از هر دري، سخني!

 

نويسنده: مرضيه
چهارشنبه 9/5/1387 ساعت 8:7 عصر

روزي روزگاري گنجشکي با خدا قهر کرده بود. روزها چنين مي گذشت. فرشتگان سراغش را از خدا مي گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت: "مي آيد. من تنها گوشي هستم که غصه هايش را   مي شنود و يگانه قلبي ام که دردهايش را در خود نگه مي دارد."


     و سرانجام گنجشک روي شاخه اي از درخت دنيا نشست. فرشتگان چشم به لب هايش دوختند؛ گنجشک هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود: "با من بگو از آنچه سنگيني سينه  ي توست!" گنجشک گفت: "لانه ي کوچکي داشتم، آرامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي کسي ام. تو همان را هم از من گرفتي. اين توفان بي موقع چه بود؟ چه مي خواستي از لانه ي محقّرم،‌ کجاي دنيا را گرفته بود؟" و سنگيني بغضي راه بر کلامش بست.


     سکوتي در عرش طنين انداز شد. فرشتگان همه سر به زير انداختند. خدا گفت: "ماري در راه لانه ات بود. خواب بودي. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آنگاه تو از کمين مار پر گشودي." گنجشک خيره در خدايي خدا مانده بود. خدا گفت: "و چه بسيار بلاها که به واسطه ي محبتّم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمني ام برخاستي..."


     اشک در ديدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريه هايش ملکوت خدا را پر کرد...!


 


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: مرضيه
شنبه 10/1/1387 ساعت 3:4 عصر

روز قسمت بود. خدا هستي را قسمت مي کرد. خدا گفت: چيزي از من بخواهيد. هرچه که باشد، شما را خواهم داد. سهمتان را از هستي طلب کنيد.زيرا خدا بسيار بخشنده است.


و هرکه آمد و چيزي خواست. يکي بالي براي پريدن، و ديگري پايي براي دويدن. يکي جثه اي بزرگ خواست، و آن يکي چشماني تيز. يکي دريا را انتخاب کرد و يکي آسمان را.


در اين ميان کرم کوچکي جلو آمد و به خدا گفت: من چيز زيادي از اين هستي نمي خواهم؛ نه چشماني تيز، و نه جثه اي بزرگ. نه بالي، و نه پايي. نه آسمان، و نه دريا. تنها کمي از خودت، کمي از خودت را به من بده. و خدا کمي نور به او داد. نام او کرم شب تاب شد. خدا گفت: آن که نوري با خود دارد، بزرگ است؛ حتي اگر به قدر ذره اي باشد. تو حالا همان خورشيدي که گاهي زير برگي کوچک پنهان مي شوي. و رو به ديگران گفت: کاش مي دانستيد که اين کرم کوچک، بهترين را خواست.


هزاران سال است که او مي تابد. روي دامن هستي مي تابد. وقتي ستاره اي نيست، چراغ کرم شب تاب روشن است. و کسي نمي داند که اين همان چراغي است که روزي خدا آن را به کرم کوچک بخشيده است.


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: مرضيه
پنجشنبه 1/1/1387 ساعت 9:0 صبح

ساقيا آمدن عيد مبارک بادت               


وآن مواعيد که کردي مرود از يادت


در شگفتم که درين مدّت ايّام فراق 


برگرفتي ز خريفان دل و دل مي دادت


شادي مجلسيان در قدم و مقدم توست 


جاي غم باد هر آن دل که نخواهد شادت


شکر ايزد که ز تاراج زمان رخنه نيافت


بوستان سمن و سرو و گل و شمشادت


چشم بد دور کز آن تفرقه ات باز آورد


طالع نامور و دولت مادرزادت


حافظ از دست مده دولت اين کشتي نوح


ورنه توفان حوادث ببرد بنيادت



    نظرات ديگران ( )
نويسنده: مرضيه
شنبه 25/12/1386 ساعت 4:35 عصر

بوي باران، بوي سبزه، بوي خاک


شاخه هاي شسته، باران خورده، پاک


آسمان آبي و ابر سپيد


برگ هاي سبز بيد


عطر نرگس، رقص باد


نغمه ي شوق پرستوهاي شاد


خلوت گرم کبوترهاي مست...


نرم نرمک مي رسد اينک بهار


خوش به حال روزگار!


خوش به حال چشمه ها و دشت ها


خوش به حال دانه ها و سبزه ها


خوش به حال غنچه هاي نيمه باز


خوش به حال دختر ميخک که مي خندد به ناز


خوش به حال جام لبريز از شراب


خوش به حال آفتاب



 



    نظرات ديگران ( )
نويسنده: مرضيه
جمعه 30/9/1386 ساعت 1:0 صبح

مأمون، خليفه ي باهوش و باتدبير عباسي، پس از آن که برادرش، محمّد امين، را شکست داد و از بين برد، و تمام منطقه ي وسيع خلافت آن روز تحت سيطره و نفوذش واقع شد، هنوز در مرو (که جزو خراسان آن روز بود) به سر مي برد، که نامه اي به امام رضا (ع) در مدينه نوشت، و آن حضرت را به مرو احضار کرد. حضرت رضا عذرهايي آورد و به دلايلي از رفتن به مرو معذرت خواست. مأمون دست بردار نبود. نامه هايي پشت سر يکديگر نوشت، تا آن جا که بر امام روشن شد که خليفه دست بردار نيست.


امام رضا از مدينه حرکت کرد و به مرو آمد. مأمون پيشنهاد کرد که:« بيا و امر خلافت را به عهده بگير.» امام رضا که ضمير مأمون را از اول خوانده بود و مي دانست که اين مطلب صددرصد جنبه ي سياسي دارد، به هيچ نحو زير بار اين پيشنهاد نرفت.


مدت دو ماه اين جريان ادامه پيدا کرد؛ از يک طرف اصرار، و از طرف ديگر امتناع و انکار!


آخرالامر مأمون که ديد پيشنهاد پذيرفته نمي شود، موضوع ولايت عهد را پيشنهاد کرد. اين پيشنهاد را امام با اين شرط قبول کرد که صرفاً جنبه ي تشريفاتي داشته باشد، و امام مسئوليت هيچ کاري را به عهده نگيرد، و در هيچ کاري دخالت نکند. مأمون هم پذيرفت.


مأمون از مردم بر اين امر بيعت گرفت. به شهرها بخش نامه کرد و دستور داد به نام امام سکه زدند، و در منابر به نام امام خطبه خواندند.ادامه مطلب...

    نظرات ديگران ( )
نويسنده: مرضيه
پنجشنبه 29/6/1386 ساعت 7:0 صبح

سلام دوستاي گلم. نماز و روزه هاتون قبول باشه.


مي دونيد امروز چه روزيه؟! اگه گفتيد!


.


.


.


.


.


.


امروز روز تولّدمه!!!! 



  16 سال پيش، تو همچين روزي، حدوداً ساعت 7 صبح، من به دنيا اومدم! واي! چه رويداد فرخنده اي!       


1ساااال بزرگ تر شدم! حسّ خوبي دارم. دارم بزرگ تر شدنم رو احساس مي کنم!


 


مدرسه ها هم که ديگه داره شروع مي شه. امسال مي خوام حسابي بچسبم به درس و يواش يواش خودمو براي کنکور آماده کنم! فکر نکنم ديگه زياد اين ورا بيام و شايد اين آخرين پستي باشه که آپ مي کنم. حالا ببينم چي پيش مياد ديگه.


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: مرضيه
شنبه 24/6/1386 ساعت 6:0 صبح

 


" يکي از متصوّفه _که به قول خودشان او را سلطان مي گويند_ يک وقتي در عالم مکاشفه ي خودش داشت با خدا حرف مي زد. يک وقت خدا به او گفت:« بايزيد! آيا مي خواهي آن باطنت را آن طور که هست به مردم ارائه بدهم تا ديگر يک نفر هم مريدت نباشد و دنبالت نيايد؟» بايزيد گفت:« خدايا! آيا مي خواهي آن رحمت فوق العاده ات را به مردم بگويم تا ديگر يک نفر هم حرف هايت را اطاعت نکند؟» خدا گفت: سر به سر؛ نه تو بگو، نه من مي گويم!"


 


قربون خدا جون خودم برم که اينقدر مهربونه!


 


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: مرضيه
جمعه 23/6/1386 ساعت 12:37 صبح

 


حلول ماه مبارک رمضان رو به همتون تبريک مي گم!


 


اميدوارم تا جايي که در توانتونه از اين ماه پربرکت استفاده کنيد. فرصتو از دست ندينااااااا! مطمئن باشيد که اگه واقعاً بخوايد و سعيتونو بکنيد، حتماً موفق مي شيد که خودتونو به خدا نزديک تر کنيد؛ حالا هر چقدر هم که مي خوايد بد باشيد (البته جسارت نباشه ها، با شما نبودم. منظورم بعضيا بود!). يه سري به درونتون بزنيد، ببينيد اون تو چه خبره و چي مي گذره. اگه عيب و ايرادي داشت، يه دستي به سر و روش بکشيد. اگه امسال دست نجنبونيد بايد يک سال آزگار صبر کنيد تا دوباره ماه رمضون شه ها! از ما گفتن.حالا ديگه خود دانيد!


(واي چه حرفاي گنده گنده اي زدم!)


راستي، لطفاً خسيس بازي در نياريد و واسه منم دعا کنيد. مرسي مي شم. يادتون نره ها! همتون خوب مي دونيد که درهاي رحمت خدا، که هميشه بازه، تو اين ماه چقدر بازتر مي شه. پس دعا فراموش نشه.(مي دونم منتظر بوديد که من بگم!)


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: مرضيه
يکشنبه 11/6/1386 ساعت 1:7 صبح


من ديروز يه چيزي رو فهميدم که خيلي برام جالب بود! هيچ مي دونستيد که زيبايي يه چيز نسبيه؟! يعني نمي تونيم بگيم که يه نفر به طور مطلق زيباست و يه نفر ديگه يقيناً زشته! خيلي پيش مياد که يه آدم، چيزي يا کسي (معشوقش!) به نظرش فوق العاده زيباست؛ در حالي که يه آدم ديگه اون رو زيبا نمي بينه!


قصه ي ليلي و مجنون هم درباره ي همين موضوعه:


" مجنون که در وصف ليلاي خودش اين همه شعر و غزل گفت، هارون الرشيد خيال کرد ليلا لعبتي است که نظير او در دنيا پيدا نمي شود. وقتي آن ليلاي بدوي وحشي را از بيابان آوردند، ديد يک زن عادي سياه سوخته اي است که اصلاً هيچ قابل توجه نيست!


به مجنون گفت روزي عيبجويي                           


که پيدا کن به از ليلا نکويي


که ليلا گرچه در چشم تو حوري است    


به هر عضوي ز اعضايش قصوري است


چو مجنون اين سخن بشنيد، آشفت           


در آن آشفتگي خندان شد و گفت:


تو مو بيني و مجنون پيچش مو                             


تو ابرو، او اشارت هاي ابرو


اگر در کاسه ي چشمم نشيني                         


به جز از خوبي ليلي نبيني"


قابل توجه عشاق محترم که مي رن دنبال يه دختر يا پسر خوشگل و خوش تيپ و همه چي تموم مي گردن و بعد از اين که طرفو پيدا کردن، تازه ادعاي عشقشون مي شه! لطف کنيد اگه يه موقع ناخواسته عاشق شديد، يه کم از اين آقا مجنون ما ياد بگيريد و سعي کنيد که عشقتون، يه کوچولو، خالص باشه. باشه؟!


نمايش تصوير در وضيعت عادي



    نظرات ديگران ( )
نويسنده: مرضيه
يکشنبه 11/6/1386 ساعت 12:42 صبح


سلام!


اين اولين پستيه که دارم مي نويسم و اصلاً نمي دونم که چطوري شروع کنم و راجع به کي يا چي بنويسم؛ فقط دلم مي خواد که بنويسم! اگه از چيزايي که مي نويسم خوشتون نيومد،مي تونيد خودتون بهم تاپيک پيشنهاد بديد؛ تا اونجايي که بتونم استقبال مي کنم.


راستي، من تازه اول راهم.اگه احياناً ناشي گري اي ازم سر زد، به بزرگي خودتون ببخشيد. مرسي


 


    نظرات ديگران ( )

  • ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
  • [9/5/1387- 8:7 ع] خدا و گنجشک
    [10/1/1387- 3:4 ع] کرم شب تاب
    [1/1/1387- 9:0 ص] عيد
    [25/12/1386- 4:35 ع] بهار
    [30/9/1386- 1:0 ص] نماز عيد
    [29/6/1386- 7:0 ص] تفلّتم!
    [24/6/1386- 6:0 ص] خدا و بايزيد
    [23/6/1386- 12:37 ص] فرصت را غنيمت شمريد!
    [11/6/1386- 1:7 ص] مي دونستيد که ...؟!
    [11/6/1386- 12:42 ص] بسم الله!

  •  RSS 

  •  Atom 

  • خانه

  • ارتباط با من
  • درباره من

  • پارسي بلاگ
  • درباره من

  • پيوندهاي روزانه

  • لينک دوستان من

  • لوگوي دوستان من

  • اشتراک در وبلاگ

  •